چرا ندانستن، می تواند ما را به تصمیم هایی سوق دهد که بعدها از آن پشیمان شویم؟
بلاتکلیفی برای خیلی از ما تجربه خوشایندی نیست. وقتی نمیدانیم یک رابطه به کجا میرسد، نتیجه یک تصمیم چه خواهد شد، وضعیت شغلیمان چه میشود یا حتی چرا رفتار کسی با ما تغییر کرده، ذهن شروع به ساختن سناریوهای مختلف میکند.
گاهی این «ندانستن» آنقدر اضطرابآور میشود که دیگر هدفمان پیدا کردن بهترین تصمیم نیست؛ فقط میخواهیم هرچه زودتر از بلاتکلیفی خلاص شویم.
ممکن است رابطهای را زودتر از موعد تمام کنیم، از موقعیتی کنار بکشیم، بارها از دیگری اطمینان بخواهیم، مدام پیامها و نشانهها را بررسی کنیم یا تصمیمی بگیریم که حداقل تکلیفمان را روشن کند.
در چنین شرایطی حتی یک نتیجه ناخوشایند ممکن است از ادامه دادنِ وضعیت نامعلوم قابلتحملتر به نظر برسد.
وقتی «ندانستن» سخت میشود
در روانشناسی از مفهومی به نام «عدم تحمل بلاتکلیفی» (Intolerance of Uncertainty) صحبت میشود. افراد از نظر توانایی ماندن در موقعیتهای مبهم با یکدیگر متفاوتاند. هرچه تحمل بلاتکلیفی کمتر باشد، احتمال تجربه نگرانی و اضطراب بیشتر میشود.
در این شرایط ممکن است برای کاهش اضطراب به رفتارهایی مثل اطمینانخواهی مکرر، چککردن، اجتناب یا تصمیمگیری عجولانه روی بیاوریم.
نکته مهم اینجاست که این رفتارها معمولاً یک پاداش فوری دارند: برای مدتی احساس آرامش میکنیم.
اما آرام شدن بعد از یک تصمیم، الزاماً به معنای درست بودن آن تصمیم نیست.
گاهی فقط به این دلیل آرام شدهایم که وضعیت نامعلوم بالاخره تمام شده است.
اضطراب همیشه دشمن ما نست
رولو می، از چهرههای برجسته روانشناسی اگزیستانسیال، معتقد بود اضطراب لزوماً نشانه بیماری نیست. بخشی از اضطراب، نتیجه طبیعی انتخاب کردن، آزاد بودن و زندگی در جهانی است که همیشه نمیتوان آینده آن را پیشبینی کرد.
بنابراین هدف سلامت روان این نیست که هیچوقت اضطراب نداشته باشیم؛ بلکه مهم است بتوانیم در حضور مقداری اضطراب و عدم قطعیت هم فکر کنیم، انتخاب کنیم و به زندگی ادامه دهیم.
حتی اضطرابی که در یک موقعیت مبهم تجربه میکنیم میتواند اطلاعات مهمی درباره خودمان به ما بدهد.
اضطراب در یک رابطه شاید ترس از رها شدن یا نیاز شدید به امنیت عاطفی را آشکار کند. اضطراب درباره شغل ممکن است با ترس از شکست، از دست دادن کنترل، ارزشمندی یا نگرانی درباره آینده مرتبط باشد.
به همین دلیل، قبل از اینکه برای خاموش کردن اضطراب تصمیمی بگیریم، بهتر است کمی به آن گوش کنیم.
خطر واقعی است یا فقط هنوز نمیدانم؟
یکی از مهمترین سؤالهایی که در زمان بلاتکلیفی میتوانیم از خودمان بپرسیم این است:
«الان واقعاً خطری وجود دارد، یا فقط هنوز نمیدانم چه اتفاقی خواهد افتاد؟»
این دو وضعیت یکسان نیستند.
ذهن مضطرب گاهی «نامعلوم بودن» را بهسرعت به «خطرناک بودن» ترجمه میکند. بعد هم برای پایان دادن به این احساس، ما را به سمت یک اقدام فوری هل میدهد.
در چنین لحظهای کمی تأمل میتواند فاصله مهمی میان واکنش از روی اضطراب و تصمیم آگاهانه ایجاد کند.
میتوانیم از خودمان بپرسیم: چه چیزی در این موقعیت من را تا این اندازه مضطرب کرده است؟ از چه اتفاقی میترسم؟ آیا شواهد واقعی برای این ترس دارم یا ذهنم در حال پیشبینی بدترین سناریوست؟ آیا لازم است همین حالا تصمیم بگیرم، یا میتوانم کمی بیشتر صبر کنم؟
لازم نیست همیشه فوراً تکلیفمان روشن شود
تحمل بلاتکلیفی به معنای منفعل بودن یا نادیده گرفتن خطر نیست. گاهی واقعاً باید تصمیم گرفت، مرزی تعیین کرد یا از موقعیتی خارج شد.
مسئله این است که بدانیم چرا داریم این کار را انجام میدهیم.
آیا این تصمیم حاصل بررسی واقعیتها، نیازها و خواستههای ماست؟
یا فقط میخواهیم اضطرابِ «نمیدانم چه خواهد شد» هرچه سریعتر تمام شود؟
گاهی بهترین تصمیم، تصمیم فوری نیست. گاهی لازم است مدتی با «هنوز نمیدانم» بمانیم تا اطلاعات بیشتری به دست آوریم، احساساتمان آرامتر شوند و بتوانیم واضحتر ببینیم.
پس دفعه بعد که برای پایان دادن به یک وضعیت مبهم وسوسه شدید فوراً کاری انجام دهید، این سؤال را از خودتان بپرسید:
«آیا قطعیتی که با این تصمیم به دست می آورم، واقعا ارزش چیزی را که ممکن است در ازای آن از دست بدهم دارد؟»