خود سرزنشگری؛ چرا گاهی خودمان را مقصر اتفاقاتی می دانیم که در کنترل ما نبوده اند؟

گاهی یک اتفاق مدت‌هاست تمام شده، اما در ذهن ما هنوز ادامه دارد.

بارها به گذشته برمی‌گردیم و با خودمان می‌گوییم:

«کاش آن تصمیم را نمی‌گرفتم.»

«باید زودتر متوجه می‌شدم.»

«چرا اجازه دادم این اتفاق بیفتد؟»

«اگر جور دیگری رفتار کرده بودم، شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.»

بازنگری گذشته همیشه بد نیست. بررسی اشتباهات می‌تواند به ما کمک کند مسئولیت رفتارمان را بپذیریم، از تجربه درس بگیریم و تصمیم‌های بهتری بگیریم. اما مسئله از جایی شروع می‌شود که بررسی یک اتفاق به محاکمه دائمی خودمان تبدیل می‌شود.

اینجاست که با پدیده‌ای به نام خودسرزنشگری روبه‌رو می‌شویم.

چرا ذهن دنبال مقصر می‌گردد؟

وقتی اتفاق ناخوشایندی رخ می‌دهد، ذهن انسان معمولاً به دنبال علت می‌گردد. دانستن اینکه «چرا این اتفاق افتاد؟» به ما کمک می‌کند جهان را قابل‌فهم‌تر و قابل‌پیش‌بینی‌تر احساس کنیم.

اما بعضی اتفاق‌ها پاسخ ساده‌ای ندارند.

شرایط اقتصادی تغییر می‌کند، یک رابطه شکست می‌خورد، بیماری اتفاق می‌افتد، یک تصمیم نتیجه‌ای متفاوت از انتظار ما پیدا می‌کند یا شرایطی پیش می‌آید که اساساً خارج از کنترل ما بوده است.

پذیرفتن این واقعیت که ما بر همه اتفاقات زندگی کنترل نداریم برای ذهن آسان نیست.

در چنین شرایطی، خودسرزنشگری گاهی به شکلی عجیب به ما احساس کنترل می‌دهد.

اگر بگوییم:

«تقصیر من بود.»

در پشت این جمله ممکن است تصور دیگری پنهان باشد:

«پس اگر آن کار را انجام نمی‌دادم، می‌توانستم مانع این اتفاق شوم.»

به این ترتیب، مقصر دانستن خودمان می‌تواند از نظر روانی ساده‌تر از روبه‌رو شدن با احساس ناتوانی و غیرقابل‌پیش‌بینی بودن زندگی باشد.

مسئولیت‌پذیری با خودسرزنشگری فرق دارد

یکی از مهم‌ترین نکات درباره این موضوع، تفکیک مسئولیت‌پذیری از خودسرزنشگری است.

اگر اشتباهی کرده‌ایم، پذیرش آن ضروری است. مسئولیت‌پذیری سالم ممکن است ما را به عذرخواهی، جبران خسارت، تغییر رفتار یا تصمیم‌گیری متفاوت در آینده برساند.

مسئولیت‌پذیری می‌پرسد:

«سهم من در این اتفاق چه بود و حالا چه کاری از دستم برمی‌آید؟»

اما خودسرزنشگری معمولاً شکل دیگری دارد:

«همه‌چیز تقصیر من بود.»

یا حتی:

«من همیشه همه‌چیز را خراب می‌کنم.»

در حالت اول، فرد یک رفتار را ارزیابی می‌کند؛ در حالت دوم، ممکن است کل خودش را زیر سؤال ببرد.

همین تفاوت کوچک می‌تواند پیامدهای روان‌شناختی بسیار متفاوتی ایجاد کند.

وقتی دانسته‌های امروز را به گذشته می‌بریم

یکی از دام‌های رایج خودسرزنشگری این است که گذشته را با اطلاعات امروز قضاوت کنیم.

امروز ممکن است نتیجه یک تصمیم را بدانیم و نشانه‌هایی را ببینیم که آن زمان برایمان واضح نبوده‌اند.

بعد با خودمان می‌گوییم:

«چطور نفهمیدم؟»

اما سؤال منصفانه‌تر این است:

آیا با اطلاعات، تجربه، شرایط روانی و امکاناتی که آن زمان داشتم، واقعاً می‌توانستم چیزی را که امروز می‌دانم پیش‌بینی کنم؟

دانستن نتیجه یک اتفاق، گذشته را واضح‌تر از چیزی که واقعاً بوده نشان می‌دهد.

وقتی دیگران هم ما را مقصر می‌کنند

خودسرزنشگری همیشه فقط از درون فرد شروع نمی‌شود.

گاهی واکنش اطرافیان آن را تقویت می‌کند:

«چرا بیشتر دقت نکردی؟»

«چرا همان موقع متوجه نشدی؟»

«چرا آن تصمیم را گرفتی؟»

«خودت انتخاب کردی.»

شنیدن مداوم چنین جملاتی ممکن است باعث شود فرد به‌تدریج روایت دیگران را درباره خودش بپذیرد.

اما سؤال مهم دیگری وجود دارد:

چرا ما گاهی این‌قدر سریع فرد آسیب‌دیده را مقصر می‌دانیم؟

یکی از توضیحات روان‌شناختی این است که مقصر دانستن دیگری می‌تواند احساس امنیت ایجاد کند.

اگر باور کنیم اتفاق بد فقط برای کسی رخ داده که اشتباهی مرتکب شده است، می‌توانیم به خودمان بگوییم:

«من آن اشتباه را نمی‌کنم، پس این اتفاق برای من نمی‌افتد.»

این باور ممکن است اضطراب ما را کاهش دهد، اما الزاماً واقعیت را منعکس نمی‌کند.

بعضی اتفاق‌ها حتی برای انسان‌های محتاط، مسئول و آگاه نیز رخ می‌دهند.

خودسرزنشگری چگونه به شرم تبدیل می‌شود؟

احساس گناه و شرم یکسان نیستند.

در احساس گناه ممکن است فرد بگوید:

«کار اشتباهی انجام دادم.»

اما در شرم، پیام به شکل دیگری درمی‌آید:

«من آدم بد یا مشکل‌داری هستم.»

وقتی خودسرزنشگری مدت زیادی ادامه پیدا کند، ممکن است مرز میان این دو از بین برود.

فرد دیگر فقط یک تصمیم یا رفتار گذشته را نقد نمی‌کند؛ بلکه ارزش خودش را زیر سؤال می‌برد.

در چنین شرایطی ممکن است اعتمادبه‌نفس کاهش پیدا کند، فرد از قضاوت دیگران بترسد، خودش را تحقیر کند یا احساس کند شایسته همدلی و حمایت نیست.

و دقیقاً همین‌جا خودسرزنشگری می‌تواند مانعی برای بهبود شود.

آیا باید خودمان را از هر مسئولیتی تبرئه کنیم؟

خیر.

رهایی از خودسرزنشگری به معنای انکار اشتباهات نیست.

گاهی واقعاً تصمیم اشتباهی گرفته‌ایم، به کسی آسیب زده‌ایم یا می‌توانستیم بهتر عمل کنیم.

سلامت روان در این نیست که همیشه بگوییم «من هیچ تقصیری نداشتم».

مسئله این است که بتوانیم سهم واقعی خودمان را از چیزی که خارج از کنترل ما بوده جدا کنیم.

ممکن است لازم باشد مسئولیت بخشی از یک اتفاق را بپذیریم، بدون اینکه تمام بار آن را روی دوش خودمان بگذاریم.

چند سؤال برای زمانی که خودتان را سرزنش می‌کنید

اگر مدام به اتفاقی در گذشته برمی‌گردید، قبل از محکوم کردن خودتان این سؤال‌ها را بررسی کنید:

  • دقیقاً مسئول کدام بخش این اتفاق بودم؟
  • کدام بخش‌ها خارج از کنترل من بودند؟
  • آیا آن زمان اطلاعاتی را که امروز دارم، در اختیار داشتم؟
  • آیا دارم یک رفتار اشتباه را نقد می‌کنم یا کل شخصیت خودم را؟
  • اگر همین اتفاق برای فردی که دوستش دارم رخ داده بود، با او هم همین‌قدر سخت‌گیرانه حرف می‌زدم؟
  • آیا چیزی برای جبران وجود دارد که هنوز می‌توانم انجام دهم؟
  • اگر کاری برای جبران باقی نمانده، ادامه مجازات خودم چه چیزی را تغییر خواهد داد؟

گاهی باید از دادگاه ذهن بیرون آمد

پذیرش مسئولیت بخش مهمی از بلوغ روانی است، اما زندگی کردن در چرخه بی‌پایان سرزنش، مسئولیت‌پذیری نیست.

ممکن است زمانی برسد که دیگر لازم نباشد بارها پرونده گذشته را باز کنیم و دوباره خودمان را محاکمه کنیم.

گاهی لازم است اجازه دهیم احساسات دیگری نیز کنار احساس گناه حضور داشته باشند:

غم برای چیزی که از دست داده‌ایم،

خشم نسبت به آنچه اتفاق افتاده،

ترس از چیزی که تجربه کرده‌ایم،

و پذیرش این واقعیت که انسان همیشه نمی‌تواند همه‌چیز را پیش‌بینی یا کنترل کند.

بخشیدن خود به معنای پاک کردن گذشته نیست.

گاهی یعنی بتوانیم بگوییم:

«سهم خودم را می پذیرم، از آنچه اتفاق افتاده یاد می گیرم، اما قرار نیست یک اتفاق تا پایان زندگی به دادگاهی علیه من تبدیل شود.»

دسته بندی : درمان های فردی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *